■ مصاحبه رادیویی

به خاطر استادم، یک‌شب مصاحبه تلفنی با «رادیو کتاب» را پذیرفتم. استادم مرا برای مصاحبه معرفی کرده بود و خودشان هم در استودیو حضور داشتند. خیلی زود، این مصاحبه به یک ماجرای عجیب تبدیل شد! نخست اینکه موضوع برنامه را تغییر داده بودند که با توافق نخستین با من خیلی فاصله داشت! من درباره روابط عمومی الکترونیک حرف می‌زدم طرف دیگر و مجری رادیو، از تئوری اطلاعات…

طول کشید تا من متوجه شوم هماهنگی درباره موضوع، به درستی انجام نشده! در این‌ بین، گفته شد صدای موبایل من واضح نیست! به توصیه مجری برنامه ، رفتم سراغ استفاده از تلفن ثابت… دو دقیقه نگذشت که برق محله ما قطع شد. یادداشت‌هایم روی مونیتور، دیگر در دسترس نبود! توی تاریکی، امکان قطعی سیم تلفن وجود داشت. سیم تلفن ثابت را باید با دستم نگهش می‌داشتم! «هندزفری» گوشی را فرصت نکرده بودم کنار بگذارم، سیمش پیچیده بود به دست‌هایم و … کسی هم به دادم نرسید! چون گفته بودم سروصدا نشود و کسی به اتاق نیاید! به مجری رادیو نگفتم برق ما قطع شده… هیچ یادم نیست تو مصاحبه چی گفتم! رادیو کتاب بعدها، به خاطر نداشتن مخاطب، تعطیل شد!

قنات‌های همدان

همدان قنات‌های زیادی داشت. سال سوم دبیرستان رضاشاه کبیر بودم که آقای اسماعیل قدکچی، دبیر جامعه‌شناسی، برای کار درسی، پیشنهاد پژوهشی درباره قنات‌های همدان داد. با یک همکلاسی مشغول کار شدیم. من خیلی جاها رفتم و قنات‌ها را دیدم و یادداشت‌برداری کردم. ازجمله قنات دباغ‌خانه که آن موقع دیوار گلی خیلی بلندی داشت. راهش را پیدا کردم و اجازه گرفتم و رفتم و دیدم قنات پرآبش را.

گزارش خیلی خوبی نوشتیم و تحویل دادیم. آقای قدکچی، به هر نفر، یک جلد کتاب «عظمت بازیافته» را داد که مربوط به زندگی و کارهای شاه بود به شکل کارتونی! همیشه حسرت نداشتن آن گزارش قنات‌های همدان را می‌خورم و دو نوشته دیگر را که نسخه‌ای از آن‌ها برای خودم نگه نداشتم:

یکی گزارش تخته‌قاپو کردن عشایر پیشکوه لرستان؛ ویکی گزارش نسخه اصلی پایان‌نامه لیسانس که با گم شدنش، توسط استاد، همه مدارک اصلی از بین رفت.

کمک به نیازمند

سال‌هایی بود که دیگر سینما رفتن را خیلی کم کرده بودم.  به‌جای سینما رفتن، کتاب می‌خریدم. یک عشق و علاقه ویژه‌ای به کتاب داشتم. کمی پول توی جیبم بود؛ گذاشته بودم برای خریدن کتاب. غروب بود، یک آقایی میان‌سال، کنار خیابان از نداری، گدایی می‌کرد. خوب نگاهش کردم که مستحق است یا نه؟ تشخیص دادم مستحق است! کمی از پولم را به او دادم. خیلی خوشحال شد و دعا کرد.

پنجاه متری که دور شدم… پیش خود گفتم اگر مستحق است چرا بیشتر پول به او ندهم؟ برگشتم گفتم آقا شما واقعاً نیازمندید؟ گفت بله، گرفتارم گرفتار! کمی دیگر پول به او دادم!

اندکی که دور شدم گفتم اگر این‌قدر نیازمند است، خدا از اینکه من بیشتر گذشت کنم خیلی بیشتر راضی می‌شود! برگشتم گفتم آقا این پولی که من دادم برایتان کافی است یا بازهم نیازمندید؟!

یک‌دفعه، آقای گدا از کوره دررفت و دست کرد جیبش و گفت: بیا بگیر پولت را! پدرآمرزیده، انگار گنج قارون به من داده !

■ پرده‌خوانی

زمانی که من نوجوان بودم، پرده‌خوانی یک حرفه بود. پرده‌خوان‌ها، مناسبتی کار می‌کردند یعنی در روزهای محرم و گاهی هم بهار پیدایشان می‌شد.

تا آنجا که یادم می‌آید، پرده‌ها زیاد تغییر نمی‌کردند. یعنی هم برای روایت داستان کربلا از آن استفاده می‌کردند و هم برای گفتن داستان رستم و اسفندیار و قصه‌های شاهنامه.  البته برخی پرده‌خوان‌ها دو تا پرده داشتند و به‌تناسب از آن‌ها استفاده می‌کردند.

وقتی پرده‌خوان، پرده را به دیوار نصب می‌کرد، دورش جمع می‌شدیم. اگر پرده عزا بود، زن‌ها می‌نشستند به گریه… هر کس غمی، غصه‌ای، ناراحتی‌ای داشت، خودش را سبک می‌کرد. اما برای پرده داستان‌های شاهنامه، نوجوان‌ها و مردها بیشتر جمع می‌شدند. عجب صدای گیرایی داشتند این نقال‌ها و پرده‌خوان‌ها…